تبليغاتX
تنهایی سگ است
تنهایی سگ است

دست هایمان زیر سنگ هایشان له شده است. کاش اگر نوبت به ما رسید دست هایشان را زیر سنگ له نکنیم. بگذاریم دست هایشان را در باغچه ی آزادی بکارند تا سبز شوند. تا همه سبز شویم...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:17 توسط تنها| |

فرمودند: "به ما چه؟"

فهمیدیم که اشکال از اساس روحیه ی خودمان است که مع الاسف صادق است و هدایت ناپذیر.

عرض کردیم: "فرمایش علیاحضرت متین" و فهمیدیم که به این ترتیبات انتظار فروغ را پایانی نیست.

در همین مفاهماتمان(!) مستغرق بودیم که به گوشه ی چشم نظری انداخته تبسم فرمودند. بغض نمودیم. القصه هر دو چشمه خشکیده بود. چشمه ی عشق ایشان و اشک ما...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:18 توسط تنها| |

با تعجب و تحقیر می فرمایند که چرا؟ عرض می کنیم که حسب اطلاع بسیاری از نویسندگان، شاعران، ادیبان و هنرمندان میهن نیز پس از کودتای بیست و هشت مرداد جملگی به اعتیاد پناه بردند. در این لحظه نگاهشان بسیار خاص می شود. ما اما می گوییم خیالشان راحت باشد به قول حاجی واشنگتن ما نه عرضه ی خدمت داریم، نه جرئت خیانت! به هرحال اعصاب و روان و اینها که هیچ خود آقای فیزیولوژی هم باید از مقداری جسارت، حوصله و انگیزه جهت مصرف، چه به صورت گاه به گاه و چه به صورت مدام، برخوردار باشد. که از این یکی هم به حمدلله و به مدد تلاش های صادقانه و شبانه روزی خودشان و همکارانشان بی بهره ایم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:54 توسط تنها| |

چشم ها را باید شست (با اسید ِ سلفوریک البته!!)... کلا باید ندید... با همه مردم شهر... زیر باران اشک و باتوم... به کف جوی خیابان باید رفت... دوست را در سایر جاها! زیر برخی امور!! باید دید...!

چرت می گوییم، بسکه مغزمان نم کشیده است از خیسی ِ هرروزه ی چشم های هرزه ی کورمان...

درست میشود غصه نخورید مگر نشنیده اید که بزک نمیر بهار میاد خربزه + خیار میاد، خیلی چیزای دیگه هم میاد. نمیرید لطفا چه در درگیری چه از حرص. درست میشود ایشالله ولی تنها مشکلش اینست که بعداْ البته!!!

دل پر است از هجو و هزل و هرچه هست!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:55 توسط تنها| |

در مورد بدیهی ترین مسائل مربوط یا نامربوط به موضوع درس که سوال کنی استاد خیلی خوشش می آید و ضمن اینکه نمره ی کاملی پیشکش می کند خیلی هم به نظرش می آید که دانشجوی فهیمی دارد. آن بدبختی هم که ساکت نشسته و به شعور نداشته ی خودش و جمعیت حاضر احترام می گذارد و با کلاس در خوردن برخی چیزها همراهی نمی کند بچه ی خیلی بدی است که از بس خودش را نگه داشته از شدت بیجایی ناچاراْ در زندگیش جیش کرده است!

اساسا مشکل هم همینست. بعضی ها شعورشان نمی رسد که در کلیه ی روابط دو نفره و چند نفره اعم از عاشقانه و عاطفی تا روزمره و معمولی باید سیاست به خرج داد نه اینکه حتما اصول خاصی را رعایت کرد. یعنی مثلا باید از بعضی کلمات استفاده نکرد و یا از بعضی های دیگر کلا خیلی استفاده کرد مثل مثلا به ترتیب "برخی از چیز ها" را خوردن و "استپ بای استپ". اینطور که باشی، کلا هم دل همه به دست می آید و هم خیلی پسر ِآقا یا دختر ِخانوم و با شخصیتی جلوه می فرمایی و هم می توانی دقیقا همان استپ بای استپ برخی نقاط افراد را -اعم از همان معشوق! و معطوف! یا مرموز! و معمول! را- به هر میزان که خواستی هر سال و هر ماه و هر هفته و هر شب و روز به برخی از حالت ها دچار کنی و آن ها هم جسماْ و روحاْ مسرور خواهند بود از این لطف بیدریغ غیرقابل جبران. در این میان البته آن ها که توانایی نعره زدن و نشان دادن ناراحتی و ناخرسندی شان را هم دارند که دیگر خیلی خوش به حال تر هستند چون از این طریق نیز احترام فوق العاده ای در انواع اجتماعات دو نفره و چند نفره اعم از همان عاشقانه و عاطفی تا روزمره و معمولی کسب می کنند که کلا تا ابد الدهر از عهده ی آن احمق هایی که در خوردن برخی چیزها همراهی نمی کنند خارج است.

پ.ن: از چاپ این پست عذرخواه و شرمسارم. کاسه ی صبر که هیچ دریا هم گاهی سونامی دارد!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:45 توسط تنها| |

همه ی ابنای بشر رفته اند این راه را. اما از آنجا که ما همیشه یک چیز دیگریم! باید خودمان از اول چرخ را چارگوش بسازیم و بعد به هزار آزمون و خطا دایره را اکتشاف کنیم ان شاءالله!!

Free Image Hosting

اندازه گیری فاصله زانو تا مایو شنای یک زن جوان، سال 1922

بر اساس قانون این فاصله نمیبایست بیشتر از پانزده سانتیمتر باشد

در تصویر بیل نورتون افسر پلیس در ساحل واشنگتن در حال اندازه گیری هستند!

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:13 توسط تنها| |

می گوید به گمانم باز مرا آمده است نیت تغییر، که تمام گذشته صف کشیده است به دریافت دیه و تعزیر. علی الظاهر هرقدر هم که مُصر تر باشی مسقّف تر است! یعنی سقفش بیشتر و از عهده ی پرداخت برون است!! هدایت هم که مرده و سبیلش برچیده و همه گمراهانیم ...!

القصه لیک صدای آدم شدن می آید. می فرماید:

"بمیرم برایت، بی ما چگونه ای؟!"

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:39 توسط تنها| |
گفتم صنما؟

گفت چیَه؟

گفتم کاش...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 5:17 توسط تنها| |
گفت: می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

گفت: هه!... حالا من "فراموشی واجب"ام، مست می کنم، تو چته اوور دوز کردی محتسب؟!!!

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:26 توسط تنها| |
من انسانی هستم متولد دی ماه. ماه بز

اما کاش بزی بودم ... در طویله ای دموکراتیک!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط تنها| |