"من حصاری به دور خود کشیدم و تنهایی را برگزیدم. نه همچون پرنسسی در بیشه که همچون عنکبوت در میان تارهای خویش، آماده ی به دام انداختن هر متجاوز یا میهمانی، و ناتوان از تشخیص این دو" کریستابل یادش به خیر روزهای آخر دوره ی راهنمایی و اول دبیرستان. تازه جانم را شعله های آتش آرام آرام می سوخت و نمی دانستم دل را با خاکستر عوض کردن به چه دشواری هاست. تند تند و بر لمحه های آتش می دمیدم و هیچ خیالم نبود درد سوختن چه بر سر روزگارم می آورد. ایمانم را بی مهابا به تندباد پرسش های گونه گون می سپردم و یقینم را بی هیچ خوفی به زلزله های ویرانگر شک وا می نهادم و هیچ در خیالم نمی گنجید که بلعیدن اینهمه پرسش و شک چه بر سر دل امیدوار می آورد و چه تل ها از خاکستر بنا می کند. خوشدل و راضی به "تفاوت" و کشف رازها بودم و کسی هم خبرم نداد که این بالا رفتن بر خرابه است و روزی بر بلندای ویرانه کاخی خواهم نشست از سر استیصال که اگر هم کسی خبر می داد گوش من بدهکار حرف جماعت فرو رفته در یقین نبود. با هر یقینی و ایستایی و ایمانی سر ناسازگاری و جنگ داشتم و هر جا پایه ای در خود می دیدم به تبر شک و پرسش به جانش می افتادم تا مباد بنایی استوار از اندوخته های گذشته ای که نا خودآگاه گذشته بود در وجودم باقی بماند و می خواستم همه را از نو خود بسازم. نمرات درسیم به شدت افت کرد و از جسم همیشه لاغرم ماند پوستی بر استخوان و راضی به این بودم که سعدی می گوید دانایان آنقدر می خورند تا قوتی برگیرند و مسرور و کیفور که با وجود شرط سن در جمله ی آن جوانان نیستم که آنقدر می خورند تا طبق برگیرند، خوردن در نظرم کشتن وقت گرانبهایی میمانست که می شد آن را به اندیشه های غصه گون گذراند. سیاست همدم روزهایم بود و فلسفه هم خواب شب ها و سرمای یقین های سست شده را با آتش شک ها می پیمودم و شب ها را تا صبح به سوختن مشغول بودم و تند تند ورق های کاغذ سیاه می کردم و به خیالم خود را بر صفحه ی کاغذ ثبت می کردم و چه لذتی داشت حتی فهمیدن اینکه ذره ذره ی وجودم در حال آب شدن است... کوتاه کنم که دیگر نوشتن ها آتشی نمی زایند تا سرمای این کویر تنهایی شاید خود ساخته را تحمل کنم و از اینکه از کارتن کارتن دفترهای شب نوشته "هیچ" هم نزایید سرمای بی مقدار مغز استخوانم را یخ می زند و حوصله ام را تنگ می کند... قصد نصیحت ندارم که نه بدان جایگاهم. تنها امیدوارم این است که شاید کسی شبیه آن روز های من این چند سطر را از من ویران پذیرا باشد و روزی که جوانی در میانه بود و صدای گذارش در سرسرای خالی وجود می پیچید به جای تلی خاکستر در عمق جانش شعله ای هرچند کوچک از ایمان و یقین و فرصت های همچنان در دست ببیند. پ.ن۱ تا خود را به جلیگاه فیلسوفان ننشانده باشم بگویم که اگر اوضاع ملک به از این بود حال ما نیز به یقین بهتر بود! گفت یورو و دلار و تومان بیار، دیگر درهم و دینار نیست! گفتم پس یعنی ما که سیستممان قدیمی است و وسعمان نمی رسد باید به {...} گفت حالا به هرحال دیگه اینطوریست تازه درد اول و آخرش هم یکسان نیست! *** می فرمایند بی ادب شده ای و آداب نگه نمی داری عرض می کنیم ظرفیت پر شده است معذوریم... آدمی هم راه است و هم رفتن و هم رهگذر... آه ای حضرت بودا ز تو هشیارتریم. که در این سرای، ره ناهموار و رفتن گناه و رهگذر بیمار است. فرمودند: "به ما چه؟" فهمیدیم که اشکال از اساس روحیه ی خودمان است که مع الاسف صادق است و هدایت ناپذیر. عرض کردیم: "فرمایش علیاحضرت متین" و فهمیدیم که به این ترتیبات انتظار فروغ را پایانی نیست. در همین مفاهماتمان(!) مستغرق بودیم که به گوشه ی چشم نظری انداخته تبسم فرمودند. بغض نمودیم. القصه هر دو چشمه خشکیده بود. چشمه ی عشق ایشان و اشک ما... با تعجب و تحقیر می فرمایند که چرا؟ عرض می کنیم که حسب اطلاع بسیاری از نویسندگان، شاعران، ادیبان و هنرمندان میهن نیز پس از کودتای بیست و هشت مرداد جملگی به اعتیاد پناه بردند. در این لحظه نگاهشان بسیار خاص می شود. ما اما می گوییم خیالشان راحت باشد به قول حاجی واشنگتن ما نه عرضه ی خدمت داریم، نه جرئت خیانت! به هرحال اعصاب و روان و اینها که هیچ خود آقای فیزیولوژی هم باید از مقداری جسارت، حوصله و انگیزه جهت مصرف، چه به صورت گاه به گاه و چه به صورت مدام، برخوردار باشد. که از این یکی هم به حمدلله و به مدد تلاش های صادقانه و شبانه روزی خودشان و همکارانشان بی بهره ایم. چشم ها را باید شست (با اسید ِ سلفوریک البته!!)... کلا باید ندید... با همه مردم شهر... زیر باران اشک و باتوم... به کف جوی خیابان باید رفت... دوست را در سایر جاها! زیر برخی امور!! باید دید...! چرت می گوییم، بسکه مغزمان نم کشیده است از خیسی ِ هرروزه ی چشم های هرزه ی کورمان... درست میشود غصه نخورید مگر نشنیده اید که بزک نمیر بهار میاد خربزه + خیار میاد، خیلی چیزای دیگه هم میاد. نمیرید لطفا چه در درگیری چه از حرص. درست میشود ایشالله ولی تنها مشکلش اینست که بعداْ البته!!! دل پر است از هجو و هزل و هرچه هست! در مورد بدیهی ترین مسائل مربوط یا نامربوط به موضوع درس که سوال کنی استاد خیلی خوشش می آید و ضمن اینکه نمره ی کاملی پیشکش می کند خیلی هم به نظرش می آید که دانشجوی فهیمی دارد. آن بدبختی هم که ساکت نشسته و به شعور نداشته ی خودش و جمعیت حاضر احترام می گذارد و با کلاس در خوردن برخی چیزها همراهی نمی کند بچه ی خیلی بدی است که از بس خودش را نگه داشته از شدت بیجایی ناچاراْ در زندگیش جیش کرده است! اساسا مشکل هم همینست. بعضی ها شعورشان نمی رسد که در کلیه ی روابط دو نفره و چند نفره اعم از عاشقانه و عاطفی تا روزمره و معمولی باید سیاست به خرج داد نه اینکه حتما اصول خاصی را رعایت کرد. یعنی مثلا باید از بعضی کلمات استفاده نکرد و یا از بعضی های دیگر کلا خیلی استفاده کرد مثل مثلا به ترتیب "برخی از چیز ها" را خوردن و "استپ بای استپ". اینطور که باشی، کلا هم دل همه به دست می آید و هم خیلی پسر ِآقا یا دختر ِخانوم و با شخصیتی جلوه می فرمایی و هم می توانی دقیقا همان استپ بای استپ برخی نقاط افراد را -اعم از همان معشوق! و معطوف! یا مرموز! و معمول! را- به هر میزان که خواستی هر سال و هر ماه و هر هفته و هر شب و روز به برخی از حالت ها دچار کنی و آن ها هم جسماْ و روحاْ مسرور خواهند بود از این لطف بیدریغ غیرقابل جبران. در این میان البته آن ها که توانایی نعره زدن و نشان دادن ناراحتی و ناخرسندی شان را هم دارند که دیگر خیلی خوش به حال تر هستند چون از این طریق نیز احترام فوق العاده ای در انواع اجتماعات دو نفره و چند نفره اعم از همان عاشقانه و عاطفی تا روزمره و معمولی کسب می کنند که کلا تا ابد الدهر از عهده ی آن احمق هایی که در خوردن برخی چیزها همراهی نمی کنند خارج است. پ.ن: از چاپ این پست عذرخواه و شرمسارم. کاسه ی صبر که هیچ دریا هم گاهی سونامی دارد! همه ی ابنای بشر رفته اند این راه را. اما از آنجا که ما همیشه یک چیز دیگریم! باید خودمان از اول چرخ را چارگوش بسازیم و بعد به هزار آزمون و خطا دایره را اکتشاف کنیم ان شاءالله!!
اندازه گیری فاصله زانو تا مایو شنای یک زن جوان، سال 1922 بر اساس قانون این فاصله نمیبایست بیشتر از پانزده سانتیمتر باشد در تصویر بیل نورتون افسر پلیس در ساحل واشنگتن در حال اندازه گیری هستند!
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت
20:38 توسط تنها| |
گفتم ای مغز دیناری بگیر پنهان و ما را وانها
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت
12:52 توسط تنها| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت
21:51 توسط تنها| |
من فکر نمی کنم چون فکرم دیگر در نمی آید... پس هستم...!
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت
19:18 توسط تنها| |
دست هایمان زیر سنگ هایشان له شده است. کاش اگر نوبت به ما رسید دست هایشان را زیر سنگ له نکنیم. بگذاریم دست هایشان را در باغچه ی آزادی بکارند تا سبز شوند. تا همه سبز شویم...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
13:17 توسط تنها| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت
14:18 توسط تنها| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
12:54 توسط تنها| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
19:55 توسط تنها| |
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
19:45 توسط تنها| |
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
20:13 توسط تنها| |



